شمس الدين حافظ

555

سفينه حافظ ( فارسى )

نواى چنگ بدانسان زند صلاى صبوح * كه پير صومعه راه در مغان گيرد شه سپهر چو زرين سپر كشد بر سر * بتيغ صبح و عمود افق جهان گيرد برغم « 2 » زاغ سيه شاه‌باز زرين بال * در اين مقرنس « 3 » زنگارى آشيان گيرد ببزمگاه چمن رو كه خوش تماشائيست * چو لاله كاسهء زرين ارغوان گيرد چو شهسوار فلك بنگرد بجام صبوح * كه خود به شعشعهء مهر خاوران گيرد محيط شمس كشد سوى خويش درّ خوشاب * كه تا بقبضهء شمشير زرفشان گيرد صبا نگر كه دمادم چو رند شاهدباز * گهى لب گل و گه زلف ضميران گيرد ز اتحاد هيولى و اختلاف صور * خرد ز هر گل نقش رخ بتان گيرد « 4 » من اندر آن كه دم كيست اين مبارك دم * كه وقت صبح در اين تيره خاكدان گيرد چه حالت است كه گل در سحر نمايد روى * چه آتش است كه در مرغ صبح خوان گيرد « 5 » چه پرتو است كه نور چراغ « 6 » صبح دهد * چه شعله است كه در شمع آسمان گيرد ضمير دل نگشايم بكس مرا آن به * كه روزگار غيور است و ناگهان گيرد چو شمع هر كه به افشاى راز شد مشغول * لبش زمانه چو مقراض در دهان گيرد كجاست ساقى مهروى من كه از سر مهر * چو چشم مست خودش ساغر گران گيرد پيامى آورد از يار و از پيش جامى * به شادى رخ آن ماه مهربان گيرد نواى مجلس ما را چو بركشد مطرب * گهى عراق زند گاهى اصفهان گيرد چرا به صد غم و حسرت سپهر دايره شكل * مرا چو نقطهء پرگار در ميان گيرد فرشته‌اى به حقيقت سروش عالم غيب * كه روضهء كرمش نكته بر جنان گيرد سكندرى كه مقيم حريم او چون خضر * ز فيض خاك درش عمر جاودان گيرد جمال چهرهء اسلام شيخ ابو اسحاق * كه ملك در قدمش زيب بوستان گيرد گهى كه بر فلك سرورى عروج كند * نخست پايهء خود فرق فرقدان گيرد

--> ( 2 ) بر خلاف ميل ( 3 ) عمارت عالى و بلند ( 4 ) اين مصرع در قدسى چنين است : خرد ز هر گل و هر نقش صد نشان گيرد » و در پژمان چنين است « خرد ز هر گل تو نقش صد بتان گيرد » ( 5 ) كنايه از بلبل ( 6 ) مقصود خورشيد است